• جهت تبادل لینک با وبلاگ شخصی امیررضا یوسفی اینجا کلیک کنید...!
2 ) وسط کویر ، شب تو چادر بشینی ستاره هارو بشمری
3 ) وسط جنگل ، اتیش درست کنی و نفس بکشی
4 ) تو دل اسمونا ، تو یه سفینه و به هر کجای عالم دوست داشتی بری
5 ) رو نوک قله اورست ، و واسه دنیا دست تکون بدی
6 ) تو هتل بولگاری ، یه اتاق بعلاوه سه تا داف اسمی ! ( ویژه اقایون )
7 ) تو کنسرت انریکه ، کنارش رو سن وایسی و در حالی که دستشو محکم فشار میدی ، باهاش بلند بخونی
8 ) تو مکه ، در حال طواف دور خونه خدا
9 ) تو وبلاگ من ، و بشینی پرت و پلاهای منو بخونی !!
عدد مورد نظر را در قسمت نظرات همین پست وارد کنید 
نوشته شده توسط امیررضا در پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391 و ساعت
11:44 |
دلباخته سفر بود ، اما همسفر نداشت . . . !!
حکایت کسی است که زجر کشید اما ضجه نزد . . .
زخم داشت ولی ناله ای نکرد . . .
نفس میکشید اما همنفس نداشت و هميشه خنديد تا غمش را كسي نفهمد .
خالص بود ؛ عاشق بود . . . ولي از عشقش هميشه بي وفايي ديد .... !!
نوشته شده توسط امیررضا در جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391 و ساعت
18:50 |
درجايي ديگر: بلا اي بلا دختر مردم.
در جايي ديگر: بلا ملا بلا بلا بلا ...ميخرم واست طلا ملا
نتيجه: شاعر نداريم كه يه مشت خانوم باز داريم...!!
برچسب ها: زن زيبا, بلا, شاعر, زمونه, خانوم باز
نوشته شده توسط امیررضا در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391 و ساعت
19:43 |
اگر هم احساس کردی رسیدی ته خط.......
یادت بیار که معلم کلاس اولت گفت: نقطه سر خط......
برچسب ها: ته خط, نقطه, نقطه سر خط, سرخط
نوشته شده توسط امیررضا در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391 و ساعت
19:38 |
پسر: آره خوشگله ...!! (در ذهنش: اما تو هنوز زيباترين دختري هستي كه ميشناسم)
دختر: شنيدم دختر شوخ طبع و جالبيه (درست اون چيزي كه من نبودم)... ...
پسر: آره همينطوره (اما در مقايسه با تو، اون دختر هيچي نيست)
دختر: خب پس اميدوارم ... شما دو تا با هم بمونيد (اتفاقي كه براي ما رخ نداد)
پسر: منم برات آرزوي خوشبختي دارم (چرا اين پايان رابطه ما شد ...؟؟؟)
دختر: خب ... من ديگه بايد برم ... (قبل از اينكه گريه م بگيره)
پسر: آره منم همينطور ... (اميدوارم گريه نكني)
دختر: خدافظ (هنوزم دوست دارم و دلم برات تنگ ميشه)
پسر: باشه خدافظ (هيچ وقت عشقت از قلبم بيرون نميره ... هرگز)
برچسب ها: جدایی, پسر, دختر, خدافظ, جدائی
نوشته شده توسط امیررضا در جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391 و ساعت
22:1 |
گفتم خدایا سوالی دارم...
گفت بپرس...
پرسیدم چرا وقتی شادم همه با من میخندند ولی وقتی ناراحتم کسی با من نمیگرید؟...
جواب داد: شادی ها را برای جمع کردن دوست آفریده ام ولی غم را برای انتخاب بهترین دوست.
برچسب ها: خدایا سوالی دارم, سوالی از خدا, شاد, ناراحت, بهترین دوست
نوشته شده توسط امیررضا در جمعه هشتم اردیبهشت 1391 و ساعت
0:48 |
اونم هی میگفت من شک دارم هنوز, بذا بگذره یکم, یهو یه دختری اومد جلو گفت :
به به, شازده پسر, چطوری آقا ؟ خوش میگذره؟ داف جدید مبارک , خوش سلیقه هم شدی, بیخود نبود ما رو ول کردی" حالا من هی میگم خانوم اشتباه گرفتی , دلارام هم خیلی شاکی میگه نه , بذا ادامه بده یکم بهتر بشناسمت جونور |: دختره هم هی میگه مگه نمی گفتی نیوشا یه دونه باشه , منو جلو پدر مادرم بی آبرو کردی که چی ؟ اگه نمی خواستی منو چرا گفتی به خانوادم بگم که جلو اونا ضایع کنی منو ؟ |:
دوست دخترم یه نگاهی به من کرد و گفت دیگه نمی خوام ببینمت, سوییچ ماشینم بده |: یهو دیدم 4 تا دختر پشت سرمون دارن با این دختره می خندن, اینم میگه آقا حال کردی؟ شرط بسته بودم با اونا رابطتتون و بهم میزنم, حالا اشکال نداره ؛ توام مهمون من یه آیس پک, خداییشم دختره خیلی ازتت سر بود, امروز نمی پرید فردا پریده بود |: |: |:
(این داستان واسه من نبوداااااا !!! از فیس بوک کپی کردم) 
نوشته شده توسط امیررضا در چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391 و ساعت
13:43 |
5 لیوان شیر بخورین و ببینین که آیا میتونین دیوار رو جا به جا کنین؟
نمیتونین؟
حالا 5 لیوان ودکا بخورین! دیوار خودش واستون جا به جا میشه ! 
نوشته شده توسط امیررضا در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391 و ساعت
23:21 |
- وقـتي خوشـحال هــستيد قــول نــدهيد...!
- وقـتي عــصــبانـي هــستيـــد جــواب نـــدهـيد...!
- وقــتي نــاراحــت هــســتـــيد تـــصـــميـــم نــگــيـريد...!
برچسب ها: چند نكته آسان, نكته, خوشحال, عصباني, ناراحت
نوشته شده توسط امیررضا در یکشنبه سوم اردیبهشت 1391 و ساعت
23:20 |
سخت ترین دو راهی عشق دو راهی بین فراموش کردن و انتظار است...
- گاهی کامل فراموش می کنی و بعد می بینی که باید منتظر می ماندی...
- گاهی آن قدر منتظر می مانی که می فهمی زودتر از این ها باید فراموش می کردی...
برچسب ها: دو راهی عشق, دو راهی, عشق, انتظار
نوشته شده توسط امیررضا در سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391 و ساعت
13:19 |
هیچی ............................... ، خواستم بگم به سلامتیشون .........................................................
آرزوی دور شدن اشک از چشمای قشنگشون ................................................................................
آرزوی یه دنیا لبخند روی لب های زیباشون .....................................................................................
آرزوی یه بالشت خشک روی تختشون...........................................................................................
برچسب ها: آرزو, بالشت خیس, لبخند, اشک, گریه
نوشته شده توسط امیررضا در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391 و ساعت
0:5 |
اعراب به ما آموختند که آنچه را که میخوریم "غذا" بنامیم و حال آنکه در زبان عربی غذا به "پس آب شتر" گفته میشود. اعراب به ما آموختند که برای شمارش جمعیّتمان کلمۀ "نفر" را استفاده کنیم و حال آنکه در زبان عربی حیوان را با این کلمه میشمارند و انسان را با کلمۀ "تن" میشمارند؟ شما ۵ تن آل عبا و ۷۲ تن صحرای کربلا را بخوبی میشناسید. اعراب به ما آموختند که "صدای سگ" را"پارس" بگوئیم و حال آنکه این کلمه نام کشور عزیزمان میباشد؟ اعراب به ما آموختند که "شاهنامه آخرش خوش است" و حال آنکه فردوسی در انتهای شاهنامه از شکست ایرانیان سخن میگوید. آیا بیشتر از این میشود به یک ملّت اهانت کرد و همین ملّت هنوز نمیفهمد که به کسانی احترام میگذارد که به او نهایت حقارت را روا داشته اند و هنوز با استفادۀ همین کلمات به ریشش می خندد. حداقلّ بیائید با یک انقلاب فرهنگی این کلمات و این افکار را کنار بگذاریم. بجای "غذا" بگوئیم "خوراک"بجای "نفر" بگوئیم "تعداد"بجای "پارس سگ" بگوئیم "واق زدن سگ "بجای " شاهنامه آخرش خوش است " بگوئیم "جوجه را آخر پائیز میشمارند"
برچسب ها: آيا میدانید, اعراب, پس آب شتر, اهانت, اعراب به ما آموختند
نوشته شده توسط امیررضا در شنبه بیست و ششم فروردین 1391 و ساعت
19:17 |
اما این اس های تبلیغاتی و ایرانسل هر دقیقه هری دلت و میریزن پایین و باعث میشن دلت خوش بشه.........!
از این لحظه ها متنفرم............................................................................................................!
برچسب ها: منتظر, قهر, خبر, دل, اس ام اس
نوشته شده توسط امیررضا در شنبه بیست و ششم فروردین 1391 و ساعت
11:11 |
من سجده بر عشق می کنم...
من سجده بر پروردگاری می کنم که کوروش را آفرید تا انسانیت را به من بیاموزد...
برچسب ها: کوروش کبیر, کوروش, انسانیت, سجده بر عشق, بت پرست
نوشته شده توسط امیررضا در جمعه بیست و پنجم فروردین 1391 و ساعت
16:48 |
سلامتیه اونایی که خیلی وقته بریدن ...
دیگه نه ناز میکشن ... نه انتظار میکشن ... نه آه میکشن ... نه درد میکشن ... نه فریاد میکشن ...
فقط دست میکشن ... و ' میرن !
برچسب ها: سلامتی, انتظار, رفتن
نوشته شده توسط امیررضا در چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391 و ساعت
19:17 |
نه علاقه........................................
نه حتی عادت........................................
خــــ ــریـتـــ محض است.................................
دلتنگ کسی باشیکه دلـــش با تـــــــــو نیســـت........
برچسب ها: دلتنگ, عشق, خریت, خریت محض, دل
نوشته شده توسط امیررضا در دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391 و ساعت
10:58 |
اگه تنهایی؟ .......................... تنها بمون، اگه نیستی ...................... تنهاش نذار
اگه عاشقی؟ .......................... عاشق بمون، اگه نیستی ........... حرمت عشق نشکن
اگه نجیبی؟ .......................... نجابت کن، اگه نیستی ................................. هرزگی نکن
اگه ورزشکاری؟ .......................... با مرام باش، اگه نیستی ........................... بی مرامی نکن
برچسب ها: اگه مردی, مرد, اگه, اگه عاشق, اگه تنهای
نوشته شده توسط امیررضا در پنجشنبه هفدهم فروردین 1391 و ساعت
22:26 |
از كساني كه از من متنفرند ممنونم، آنها مرا قوي تر مي كنند...
از كساني كه مرا دوست دارند ممنونم، آنان قلب مرا بزرگتر مي كنند...
از كساني كه با من مي مانند ممنونم،آنها به من معناي دوست داشتن را مي آموزند...
از كساني كه مرا ترك مي كنند ممنونم، آنها به من مي آموزند هيچ چيز تا ابد ماندني نيست...
برچسب ها: ممنونم, متنفر, ماندني, ترك کردن, قوي
نوشته شده توسط امیررضا در پنجشنبه هفدهم فروردین 1391 و ساعت
18:25 |
عشقي خانوادگي: همه چيز از يک اد شروع شد!
اکشن: جنگ ادمين ها
پليسي: چه کسي منو ريمو کرد؟
عشقولانه: ديشب زير پستت کامنت گذاشتم آيدا
اسرار آميز: پروفايلي که Fake بود!
ايراني: يک پيج و 100 ادمين
هندي: ادمين خوانده
عشقي اجتماعي: من ترانه ?? پروفايل دارم!
عشقي جنايي: کامنتي براي دو نفر !
مستند: فرندها هم پرواز ميکنند!
وسترن: به خاطر يک مشت لايک!
اجتماعي: زير آسمان فيس بوک !
جنايي پليسي: اينباکس ها هرگز دروغ نميگويند !
ترسناک: بلاک شده ها!
برچسب ها: فيلم هاي فيس بوک, فيس بوک, فيلم فيس بوک
نوشته شده توسط امیررضا در چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391 و ساعت
17:32 |
منشی با عصبانیت از اتاق رئیسش اومد بیرون
- دوستش ازش پرسید چی شده ؟
- رئیس ازم پرسید امشب وقتت آزاده ؟؟ . . .
منم با لبخند جواب دادم ... بـــــــــــــــــله
.
.
.
(بــــقـــیـــــه داســـــتـــــان در ادامــــــه مــــــطلــــــب)
برچسب ها: داستان, داستان منشی, منشی, رئیس, منشی با رئیسش
نوشته شده توسط امیررضا در چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391 و ساعت
17:22 |

